تبليغاتX
(اراجيف (چرندو پرند
اراجیف(چرند و پرند)
«ور زیادی و گوش ِمفتی، هویج نامهء افکار درهم و برهم بنده !»

بازگشت به صفحه اول | يه نامه برقي بفرست

آخرین روز کاری

آخرین روز کاری سال ۸۳ پنج شنبه ۲۶ اسفند بود علی رغم میل باطنیم آنروز هم کار اداری را به کار خونه و کمک کردن تو این امر خیلی مهم ترجیح دادم. همیشه آخرین لحظات شیطنتم گل میکنه یه جوری میخام دربرم مثل آنروزهایی که محصل بودم و آخرین روز مدرسه برام کسل کننده بود تو آخرین روز کاری هم همون حس را داشتم تازه زمان هم تنبل شده بود و به میل من حرکت نمیکرد. آخرین روزها روزهای پرکاریه و تا دلتون بخواد تنش بین همکارها که البته امسال این تنش ها دامنگیر بنده هم شد !

تو این ایام پر برکت! بعضیا سعی میکنن از زیر کار در برن و اگه خدایی نکرده زبونم لال روم به دیوار اشکالی خرابکاریی چیزی رو‌شد و گند‌ش درآمد بندازن گردن بقیه و مثلا قصر دربرن ! البته این حَسَنات فقط مختص کارمندها نیست حتی مدیرعامل هم این خصوصیت جالب را دارن ! وای به آن روزیکه مدیر عامل بخواد گردن از مو باریک‌تر کارمندش رو نشون‌کنه و گناه خودش‌رو حوالهء گردن این طفلکی! در‌صورتیکه خودش بهتر میدونه که قضیه از کجا آب میخوره . کارمند بیچاره نه راه پس داره نه راه پیش نه میتونه و جرات‌داره که خلافش را ثابت‌کنه نه میتونه تحمل‌کنه که توبیخ شه ! برای من هم دقیقا یه همچین وضعی پیش‌آمد حالا جزئیاتش را نگم بهتره :)) چون ممکنه یک در ۱۰۰۰ این صفحه را مدیرعامل عزیز بخونه !!!!! ( ببینین تا کجا حساب میبرما ! از بابام هم اینقدر نمیترسم!!!)

وقتی این وضع پیش‌آمد اولش خیلی عصبانی شدم دلم میخواست برم موهاش را دونه‌دونه بکنم بذارم کف دستش (بجای گوشاش) اما خب بدلایل امنیتی دق و دلیم را سر همکار بینوام خالی‌کردم جالب اینکه تو حرفهام مدام میگفتم آدم نباید موقع عصبانیتش سر این و اون خالی کنه !!! دیدم طرف سرش را انداخته پایین و داره به حرفهام میخنده !!  کلی خجالت کشیدم .

امروز از صبح کلی کارای خوب خوب کردم از حمل و نقل اسباب و‌اثاثیه خونه گرفته تا گردگیری و خرید سفرهء هفت سین . وای یه ماهی خریدم اینقدر خشکله که نگو البته دوتان ها اما اون یکی(کدوم یکی؟) خشکلتره .

***

موقع برگشتن به خانه قار و قور شکم گرانقدر آنچنان آبرویی ازم برد که مجبور شدم برم ساندویچی. یه چی سفارش دادم و تا آماده شه نشسته بودم یه گوشه داشتم در و دیوار و نیگا میکردم که دیدم تلویزیون تو ساندیچی! شبکه دو را نشان‌میده که یه آقایی با محاسن بلند مشغول سخنوریه و یه مجری خانم هم مدام لبخند ملیح میزد و سرش را به نشونه تائید حرفهای جاج آقا تکون میداد . خواستم کانالش را عوض کنم که دیدم بی رودرواسی نوشت child lock on با خودم خندیدم و گفتم طرف میدونسته که حتمن با دیدن این برنامه خیلی جالب مشتری‌هاش میخان کانال را عوض کنن قفلش کرده‌! خلاصه توفیق اجباری شد که حرفهای حاج آقا را میل کنم از شانس من یه ربع ساعتی هم طول کشید .

و اما حرفهای حاج آقا ،‌بحث شون سر فقر بود( اگه اشتباه نکنم) حاج آقا میگفتن که "خدا کنه آدم فقر معنوی نداشته باشه فقر دینی نداشته باشه والا اینکه نهار بخوره یا نخوره اونقدا اهمیتی نداره ! " جالب اینکه خیلی خودمونی صحبت میکرد و جالب تر اینکه زل زده بود تو چشای خانم مجری !! و اصلن سرش را مثل برادران دینی پایین نمینداخت صحبت کنه !به این میگن آپ دیت شدن حاج‌آقا . بعد از اینکه حاج‌آقا چونه‌اش گرم شد و صحبت‌هاش گل‌انداخت خانم مجری با یه اقدام ماهرانه بحث را قطع کرد و گفت " خب دیگه از صحبت های بسیار زیبای شما استفاده کردیم ما یک دقیقه فرصت داریم به پایان برنامه لطفاً اگر مطلبی باقی مونده عنوان کنید تا با بیننده ها خداحافظی کنیم" آقای حاج‌آقا  بعد از اینکه دستی به محاسن‌اش کشید گفت " خب این یک دقیقه هم مال شما دیگه شما که دو دقیقه توضیح دادین برای اون یک دقیقه من چی بگم دیگه " خانم مجری آب دهن‌اش را قورت داد و با همون لبخند ملیح ادامه داد که " بعد از صحبت های من یک دقیقه فرصت دارین" اما من نمیدونم چرا هنوز این یک دقیقه تموم نشده بود !! حاج‌آقا هم خوشحال ازاینکه باز میتونه سخنوری کنه ۷-۸ دقیقه ای مشغول بود ! ساندویچم را خورده بودم و داشتم حساب میکردم که دیدم داره با تماشاچیا بای بای میکنه !

2 نوشته شده در  جمعه 1383/12/28ساعت   توسط سعیده  | 
چهارشنبه آتشین

سه شنبه ۲۵ اسفند مصادف با چهارشنبه سورون ۱۳۸۳ هجری شمسی به‌اتفاق دوست جون با عهد و عیال زدیم و رفتیم یه کوه کمری که آتیشی به‌پا‌کنیم . ناگفته نمونه که ماها چون آدمهای بافرهنگی هستیم( اِهم ) یه جایی اطراف شهر را نشون کرده بودیم تا کسی از شلوغی و سرو صدای ترقه هامون اذیت نشه( ترقه ای در کار نبود که چرا چاخان میکنی تو!)  جاده هفت باغ ماهان جون میده برای این‌جور کارها . اصلن فکر نمیکردم اینهمه شلوغ باشه ! جوریکه که برگشتنی جاده را با ماشین بسته بودن تا دیگه کسی نره اونور . عهد و عیال دوست جون عقیده‌شان بر این بود که نباید زیاد اینجا موند چون خطرناکه و ممکنه که ترقه بندازن تو ماشین ! یهویی دیدی یکی پرید و ماها رو به‌جای سیب زمینی پرت کرد تو آتیش تا کباب شیم و حسابی سرخی ماها مال آن باشه !

وقتی که وارد جاده شدیم دیدم اووه چه خبره خیل جمعیت وایستادن و همه جا هم دود گرفته . هی اصرار از ما که وایسین همینجا خوبه، بریم از رو آتیشی که اینها راه انداختن بپریم اما عهد و عیال دوست جون نمیذاشتن :( میگفتن که نه اینجا نمیشه خطر داره :(( آخر سر هم رفتیم اون ته مه ها که هیچ کی هم نبود ، یه آتیش مردنی پیدا کردیم که چند نفری دورش وایساده بودن و کلی هم الوار و تیرو تخته با خودشون آورده بودن و مشغول درست کردن آتیش بودن که ما هم رسیدیم و باهاشون شریک شدیم .

بقیه جاها هر کس با خانواده اش و فک و فامیلش یه گوشه ای آتیش روشن کرده بود و از روش میپرید یه عده‌ای هم ماشین‌هاشون را حلقه کرده‌بودن و دامبول و دیمبولی راه انداخته‌بودن و قر کمری و خلاصه آره دیگه. آقا پسرهای جوون هم که همیشه دنبال یه فرصت میگردن تا خانومها را اذیت کنن! یکی یه ترقه صدادار گرفته بودن دستشون و با هوا رفتن جیغ خانومها گل از گلشون میشکفت! یه سری هم فشفشه‌های رنگی هوا میکردن که چند تا رنگ میشد و کلی هم خشکل بود تا جاییکه من یهویی عینهو این ندید بدیدا گفتم وای چه خشکلن  اِ اِ اِ اونننوروووو ببین . دوست جون هم برای اینکه خیتم کنه پشت چشمی نازک کرد و گفت کدومو ؟ :)) بدجنس :)

این عکسها را حتمن حتمن ببینین

2 نوشته شده در  سه شنبه 1383/12/25ساعت   توسط سعیده  | 
سنت اشک ریزون !

امروز مامانم و دایی رفته بودن که سنگ قبر سفارش بدن برای آرامگاه عزیزای از دست رفتمون( تو زلزله اخیر) یاد چند روز پیش و اون خاطره های تلخش بازم برام زنده شد و غصم گرفت . همیشه اینجور موقعها خودمو کنترل میکنم و سعی میکنم جلوی بقیه اشکم نریزه علی الخصوص که میدونم مامانم با دیدن اشکای من بیشتر اذیت میشه و به خودش این حق را میده که بشینه و های های گریه کنه ! طفلی مامانم ... قربون اون چشای خشکلت مامانی که وقتی اشکش میریزه انگار یکی با یه دشنه میخواد قلبمو جر بده اونقدر میسوزم که دلم میخاد فریاد بزنم و بگم ...

گفتم گریه یاد مراسم هفتم زلزله زده های زرند افتادم . روزیکه برای مجلس هفتم رفته بودیم ماتم سرایی بود زمین و زمان ضجه میزد و اشک میریخت . حتی آسمون هم بغض کرده بود و دنبال یه بهونه میگشت تابغضش بتَرکه. جمعیت حاضر اندوهگین و ناراحت بودن هر کسی عزیزی را از دست داده بود یه عده ماتم زده یه گوشه نشسته بودن و با حسرت به اون روزهایی فکر میکردن که مرگی در بین نبود و زندگی جریان داشت. اما میون همه این آدمها یه عده هم بودن که برای مردم گریه میکردن نه برای عزیزانشون البته گریه که نه توی خاک غلط میزدن و با صدای بلند و ناله های دلخراش از دست رفته هاشون را صدا میزدن ! نمیدونم چرا گریه هاشون خشک بود ؟! فقط صدا داشت و حرکت اون هم چه حرکاتی !

جداْ ریشه اینهمه بدبختی کجاست؟ که ماها حتی موقع غصه خوردن هم خودمون نیستیم و به خاطر اینکه مردم برامون حرف درنیارن حتی حاضریم نوحه سرایی کنیم امان از حرف این مردم امان ! نمی خوام به عقیده یا منش کسی توهین کنم اما باورهای غلطی که حاکمه و با گوشت و پوست این مردم اجین شده آزارم میده .

- فلانی چرا ریشت اینقدر بلند شده مرد حسابی اینا چیه آخه ؟ اینهمه پشم !

- ناسلامتی بابام فوت کرده حداقل تا چهلمش که نباید اصلاح کنم !

خانمها هم این مشکل را دارن بر این باورند که زن موقع فوت نزدیکان نباد خدایی نکرده  اصلاح کنه موهاش را رنگ بزنه یا آرایش کنه !

- فلانی امسال عید مسافرت کجا میرین ؟

- امسال سال اول مادرمه نباید جایی برم !

آخه یکی نیست به این آدم بگه عزیز من مسافرت مال همین وقتهاست اگه الآن بری مسافرت روحیت عوض میشه حالا اگه تو بمونی خانه و از غصه دق کنی یعنی مثلاْ خیلی آدم باحالی هستی و مادرت را خیلی دوست داشتی؟!

حالا حتماْ که نباید وقتی میریم مراسم ختم بوی گند عرقمان بقیه رو خفه کنه چی میشه اگه قبلش یه دوش بگیریم عطر بزنیم و بریم . آقایون اصلاح کرده باشن ؟ یا حتی خانمها ! فکر نمیکنم تو اصل موضوع تغییری ایجاد کنه اگه کسی فوت کرد که دلیل نمیشه کثیف بود .

از آن نوحه سرایی ها و جیغ و دادها که دیگه نگو طرف میاد خودشو پرت میکنه روی زمین غش میکنه از حال میره چهل نفر باید بیان و زیر بغلشو بگیرن و آب قند درست کنن تا بلکم حالش سر جاش بیاد ! اما همچین که میره یه جای خلوت ساکت میشه!! یا اینکه طرف داره جیغ میزنه و نوحه میخونه بعد یهو رو میکنه به دخترش میگه زیر برنج وخاموش کردی و دوباره ادامه میده !

اینها هیچ کدوم دال بر درجه محبت این افراد نسبت به کسی که فوت شده نیست بلکه ظاهر سازیه برای اینکه بقیه وقتی رفتن خونه هاشون نگن " دیدی هیچکی براش گریه نمی کرد؟!" در صورتیکه آن کسی که یه گوشه نشسته و خیلی آروم یه قطره اشک از چشش میچکه میتونه خیلی بامحبت تر از این آدم ظاهر ساز باشه . اما کم نیستن افرادی که تصورشان اینه که هر کی بیشتر ضجه زد هر کی بیشتر بال بال زد اون آدم بامحبت تریه !

ای کاش تا وقتیکه فرصت داریم و زنده ایم قدر همدیگر را بدونیم و به هم محبت کنیم و اینقدر مرده پرست نباشیم

آمین .

2 نوشته شده در  یکشنبه 1383/12/23ساعت   توسط سعیده  | 
اولین دیدار در پالتاک

زیتون عزیز نوشته بود که شنبه قراره یه نشست اینترنتی برگزار شه که اکثر وبلاگ نویسهای محبوب و پر طرفدار آنجا خواهند بود . این رو از این نظر میگم که تو وبلاگشون از بقیه دعوت میکردن که اونهام بیان دوست داشتم که تو این جلسه باشم تا هم از صحبت های نویسنده ها و نظارتشان استفاده کنم و هم اینکه تو یه جمع دوستانه نویسندهء وبلاگهایی که خوندنشان برام عادت شده را شاید از نزدیکتر ببینم که متاسفانه از بد حادثه و بدشانسی من آن شب نتونستم وصل شم! چون حال و روز خوشی نداشتم و همچنان به خاطر سرمایی که خورده بودم رختخواب نشین! شده بودم .

فکر میکردم که این موقعیت را از دست دادم تا اینکه امروز دیدم منتقد زحمت کشیده و تمام این جلسه را ضبط کرده . برنامه جالبی بود برعکس تصور من که همیشه روم های یاهو را تجربه کرده بودم که همواره بی نظمی عدم رعایت حقوق دیگران و احترام نگذاشتن به عقیده شان حرف اول را میزنه نسبتا خوب بود بهترین مبصرشان و با انصاف ترینشان هم خانمی به اسم سیلویا بود که سعی داشت جلسه شان را منظم تر و هر چه بهتر اداره کنه و باورش این بود که باید به همه فرصت داد تا حرفشان را بزنن تا باشه از این مبصرها .

از نظر من یه حسن اینجور نشست ها اینه که همه آنهایی که موقع نوشتن یه نقاب روی صورتشان هست و خودشون نیستن اینجور جاها میشه آن شخصیت واقعی ترشان را شناخت میدونم که صدا همه چیز نیست اما خیلی با نوشته فرق میکنه و گویاتره . اینجور برنامه ها برای آدمهای کنجکاوی مثل من باقلواست که ببینم صدای فلانی چه جوریه! جالب اینکه دونفری که تو این جلسه تقریباْ میشه گفت که میشناختمشان و بیشتر نوشته هاشون رو خونده بودم و حتی کار به جاهای باریک کشیده بود و آنها رو تو ذهنم نقاشی کرده بودم( البته نقاشیم صدا هم داشت )اصلن هیچ ربطی به تصورات هچل هفت من نداشتن!

مثلاْ پانته آی عزیز نویسندهء غربتستان من اصلاْ فک نمیکردم صداش اینقدر بم باشه البته قصد بدی ندارم .نمیدونم چرا صداشو خیلی همچین لطیف تر تصور میکردم! اما خب برعکس شد . ولی تمام خصوصیات اخلاقی که با خوندن نوشته هاش دستم اومده بود همه درست از آب در آمدن مثلاْ اینکه پرحرفه و همیشه برای یه کلمه میتونه یه روز حرف بزنه و موضوع را اینقدر ماهرانه شاخ و برگ بده که آدم از حرفهاش خسته نشه و البته مسلط به بحث باقی بمونه. و همینطور توضیح و تفسیر درباره یه مطلبی که بقیه اونو سیاسیش میکنن و میخان یه جوری رسمی درباره اش بحث کنن جوریکه یکی مثل من که تازه از راه رسیده نفهمه دنیا دست کیه ! اما ماشالله اینقدر خشکل و روان ماجرای دعوای حسین درخشان را با بچه های پنلاگی شرح داد که من خنگ بالاخره فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره و این بلواها بخاطر چیه . پانته آ جان نمره تفسیراتت ۲۰ . نفر دوم ناصر خالدیان بود که بعد از شنیدن صداش وا رفتم اصلن باورم نمیشد که ناصر خالدیان با اون نوشته هاش صداش اینقدر آروم باشه جدا که دور از انتظار بود . البته صدای مهربون و آرامی داشت و خیلی دوست داشتنی که آدم باورش نمیشه این همون نویسنده نقطه ته خط باشه . جالب بود برام !

آدم وقتی یه همچین تناقضاتی را میبینه به این نتیجه میرسه که بهتره از این ببعد اصلن تو خط تجسم و تصور نره و فقط بخونه آنچه که این نویسنده های خوش ذوق مینویسن اما آخه مگه میشه ؟؟؟!!! ظاهرا زیتون خانم هم حضور داشته اما صحبت نکرده . البته من تصور ذهنیم را از صدای زیتون و بقیه نویسنده ها به کلی پاک کردم ! به هر حال اگه خدا خواست و جور شد دلم میخواد که جلسه دومشون باشم . خیلی نخودم نه ؟؟ آخه یکی نیست بگه تو چیکاره ای این وسط :))

بانمک ترین تفسیر این نشست رو بخونین مهدی (ساده تر از آب) مخصوصاْ درباره آن آقایی که صداش داریوشیه :)) نفهمیدم این بابا اصلن چی گفت ! ای کاش بشه تو جلسات بعدی از حضور اینجور مگس ها جلوگیری کرد ! حتما یه فکری هم برای این موضوع کردن. من تصورم اینه شاید بعد از یه مدت که این موضوع جا بیفته و خوب سرو صدا کنه یه عده مشنگ بیان و عین کامنت گذاشتن های بدون نام و نشون سعی کنن رو اعصاب بقیه اسکی برن و نذارن که یه کار درست وحسابی انجام شه !

اینم دومین نشست وبلاگ نویسان در پالتاک

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1383/12/20ساعت   توسط سعیده  | 
ویروس بدجنس و خونه تکونی شب عید

چند وقتی میشد كه اين ويروس بدجنس هوس كرده بود گازم بگيره و بياد تو تنم جا خوش كنه! البته نا گفته نمونه كه چند دفعه حالشو حسابی گرفتم ولی نميدونم چرا از رو نميرفت اينقدر صبر كرد تا اينكه ضعيف شدم وپوزم رو به خاك ماليد به قول اِسی خروس بدبخت سعيده !

اولش كه خودمو زده بودم به كوچه علی چپ هر چی مامانم ميگفت" رنگ و روت پريده دختر معلومه حالت خوش نيست بيا استراحت كن خوب شی " گوشم بدهكار نبود با خودم ميگفتم نه بابا منكه به اين راحتی سرما بخور نيستم حتما چاييدم با یه قرص تموم ميشه. دو سه روز همينجوری سر خودمو گول ماليدم تا اينكه تب و لرز از پا درم آورد.

باور كنيد تو عمرم همچين سرمايي نخورده بودم وحشتناک ترين قسمتش ميدونين كجا بود اونجا كه برام آمپول تجويز كردن! خجالت ميكشم بگم ميترسيدم ولي خب آخه ... وقتی ميخواستم آمپول رو نوش جان كنم قبل اينكه سوزنش حتی به پام بخوره یهو گفتم آخ! خانومه نتونست جلو خنده اش رو بگيره و گفت بذار بزنم بعد داد و هوار كن .امان از اين سرفه هام ! كلافه شدم هر كاری هم ميكنم تمومي نداره دل و روده برام نمونده .

خلاصه دردسرتان ندم يه چند روز از كار و زندگی افتادم . الآن حالم يه خورده بهتر شده تازه دارم رنگ و روی آدميزاد پيدا ميكنم بسكه اين چند روزه تو رختخواب خوابيدم و نتونستم یه حموم درست و حسابی برم کم کم داشت از خودم بدم میومد !

يه چيز جالب اينكه من وقتي مريض ميشم اينقدر مظلوم ميشم كه نگو تازه كلی هم مهربونيم گل ميكنه . همش به فكر بقيه هستم حتی دلم برای مورچه هام ميسوزه ! آبجی ِخشكل منم كه فقط منتظره ببينه من كی مظلومم كه بياد سرم شيره بماله تازه اومده با كمال وقاحت به من ميگه سعيده كاشكی تو هميشه مريض بودی چقدر خوب ميشد ! شيطونه ميگه ...

***

از اواخر همین هفته باید برنامه ریزی کنم برای رفت و روب و خونه تکونی دم عید . مامانم که طفلی امسال نه دل و دماغ اینکارها رو داره نه از عهده اش برمیاد برای همین خودم باید دست به کار شم. چقدر کار دارم من! حیف که ناخوش احوال بودم و کل ِ مرخصی امسال هدر رفت والا میتونستم کمک حال مامانم باشم حالا بدون مرخصی کِی من به اینهمه کار برسم ؟! باید صبر کرد تا هفته آخر سال که چند روز تعطیله شاید بشه تو اون چند روزه کارهای اساسی را انجام داد .

راستی سبزه نکاشتیم خوب شد یادم افتاد ! هفت سین را هم کم کم باید جور کرد سمنو را که مثل هر سال عمه میپزه و یه کاسه هم برای ما میاره به از الآن مزه اش آمده تو دهنم آخه نمیدونین چه سمنوییه آب از لب و لوچه آدم راه می افته بسکه خوشمزه است. دستش درد نکنه این یکی که حل شد ماهی قرمز هم یا میریم میخریم یا مثه آن سال که درست شب عید ماهی قرمزه مرد ! آبجی یه نقاشی میکشه جای ماهی میندازیم تو تنگش و میشه ماهیمون شایدم به جاش آن ماهی کوکی را گذاشتیم اصلاْ چرا ماهی بینوا را بذاریم تو تنگ بعدشم یا از آب گندیده بمیره یا از غصه ! سنجد هم که داریم سرکه هم که هست سیب سرخ هم همون روز باید خرید . سکه هم میندازیم تو کاسه آب ... اِ سین کم آوردم! آهان خودم میشم سین آخرش "سعیده" خب دیگه هفت سین مون هم جور شد .

چقدر من مراسم نوروز رو دوست دارم. چیدن سفره هفت سین -چهارشنبه سوری -عید دیدنی - پوشیدن لباسهای نو و آن پولهای تا نشده که تو جیب بابامه و بعد از سال تحویل چندتا بهمون میده چقدر کیف داره عیدی گرفتن . راستی میدونستین که جشن نوروز خیلی رسمهای دیگه هم داشته که فراموش شدن ؟؟ سر فرصت همه اش را براتون مینویسم .

2 نوشته شده در  دوشنبه 1383/12/17ساعت   توسط سعیده  | 
تولد نی نی کوچولو

امروز یه اتفاق با نمک تو خانواده پدریم افتاد ! یه نی نی کوچولو دنیا اومد. من هنوز ندیدمش اما خیلی مشتاقم ببینم چه شکلیه دوست دارم لپاشو بکشم و حسابی ماچش کنم آخه ناسلامتی عمومه ! عمو کوچولویی که از نتیجهء بابا بزرگ ۵ سال کوچیکتره ! بامزه است مگه نه ؟ البته داستان داره که باید تعریف کنم تا دستتون بیاد .

قضیه از این قراره که ۱۶ ماه پیش مادربزگم خدا بیامرز شد و عمرشو بخشید به شوهر نازنینش اونم نامردی نکرد و تو مراسم هفتش بچه هاشو دور هم جمع کرد و با قیافه حق به جانبی گفت « من از این ببعد تنها شدم و هیچ دلم نمیخواد که وبال هیچ کدوم از شماها باشم یا اینکه شماها بخواین منو تر و خشک کنین تنها راه اینه که ... که من تجدید فراش کنم» بچه ها رو میگی با شنیدن این حرف چشاشون گرد شد صورتشون سرخ شد چند تا رنگ عوض کردن عمه وسطی یه تیم تشکیل داده بود و میگفت مگه از رو جنازه من رد شین ! اما بابا بزرگه با یه نیم نگاه بهش گفت « هه... آخی ... کوچولو!! »

حالا از اونور یه عده به پیرمرد حق میدادن البته اینکه اینقدر زود مطرح کرده بود جریان رو یه کم خیت بود اما اصل قضیه طوریش نبود خب بابا اونم آدمه چه گناهی کرده. خلاصه زن عمو که دل شیر داشت یکی رو کاندید کرد که البته طرف مورد پسند واقع نشد آخه بنده خدا یه خورده پیر بود حدوداً ۴۵ ساله البته بابابزرگ من همش ۷۰ و خورده ای!! سنشه ها حواستون باشه . با دیدن این شهامت بقیه هم کم کم دست به کار شدن! غیر از عمه وسطی خلاصه برنامه ای داشتیم هر روز یه کاندیدای جدید با مشخصات باحال که همشون !! رو حوصلم نمیذاره توصیف کنم گذشت و گذشت تا اینکه نمیدونم چی شد که بابایی با دیدن یه خانومه ۳۵ ساله که هم اسم مادربزرگه خدا بیامرز بود بالآخره بله رو گفت ! و عمه وسطی ناامید از همه جا بیکار ننشست و شروع کرد به توجیه خودش که بالآخره قصاص زن و شوهر تو همین دنیاست باید یکی بیاد از این تقاص پس بگیره خب این همونه دیگه همون ابلیسه !!

مراسم مختصری تو محضر! انجام شد . اولش یه عده تو اعتصاب بودن و با پیرمرد بینوا قطع رابطه کرده بودند و میگفتن آخه مردم چی میگن سر پیری و معرکه گیری حالا ما هم نمیریم پهلوش تا حالش جا بیاد !! و اما این طرف داستان بابابزرگ بعد از ازدواج جوون تر شده بود حتی خیلی از مریضی هاش شفا پیدا کره بودن ! و به یاد ایام از دست رفته جوانی صفا میکرد . میدونین که اینجور زنها معمولاً چندین تا خواهر شوهر دارند که هوس میکنن همچین قلفتی پوست این بدبختو بکنن و سعی شان رو هم کردند اما این بنده خدا اونقدر صاف و ساده بود که اصلن انگار بدیهای اینها رو نمیدید .

یه مدتی گذشت. اوج داستان اون قسمتش بود که همه فهمیدن بله ... طرف بارداره ! گل بود و به سبزه نیز آراسته شد . نمیدونم چرا یهو بعضی ها رفتارشون عوض شد ! لابد گفتن اونی که تو شیکمشه از خون ماهاست مگه نشنیدین که میگن خون خون رو میکِشه . رفتار بابابزرگم با بنده خدا خانومه شده بود حرف هر روزشون که "سیب قرمز بهش میده بخوره تا بچه اش خشکل شه" یا اینکه "ویار داره که فلانو بهمان رو میخوام" . الآن که دارم این اراجیف رو مینویسم عموی خشکلم دنیا اومده و از این ببعد یه عمو دارم که ۲۱ سال کوچیکتر از منه ! خیلی باحاله دلتون بسوزه . تازه همه رای صادر کردند که باید حتماً خانومه نازا شه !!! خب میشه بابا مگه چیه من میگم باید بابابزرگ رو نازا کرد نه این بیچاره رو .

تولدت مبارک عمو جوننننننننننن ... ماچ )))))))))))))))

2 نوشته شده در  سه شنبه 1383/12/11ساعت   توسط سعیده  | 
مرگ حقیقت تلخیست

زلزله برای مردم کرمان یه کابوسه. هنوز زخمی که از زلزله بم خورده بودیم خوب نشده بود که باز یه زلزله دیگه بازهم کشته بازهم آوار بازهم بدبختی. خیلی ها میترسن شبها تو خانه هاشون بخوابن بسکه زلزله اینجا بیرحمه!یکیش خود من بعد از دیدن آنهمه جسد و آواره های زلزله دیگه خواب به چشام نمیاد . بعد از اینجور زلزله ها همیشه تا یه مدتی همه میترسن اما باز همه چی یادشون میره یادشون میره که سقف بالای سرشان چقدر طاقت میاره ؟ آیا زلزله بعدی آنها را قربانی نمیکنه؟

 

این عکسها به تنهایی گویای همه چیز هست. دلم نیومد از صحنه های دلخراش این حادثه عکس بگیرم. آنروز صبح که این اتفاق افتاد همه برای کمک رفته بودیم. اما هرگز فکر نمی کردیم خودمون هم قربانی این حادثه شده باشیم! خیلی دردناکه وقتی خودم رو به جای آن کسایی میذارم که خانواده و زندگیشون را در عرض چند ثانیه از دست دادند ... دردآوره . من هم عزیزانی رو از دست دادم که هنوز باورم نمیشه دیگه نمی بینموشون ! اجساد پدر بزرگ و مادر بزرگم را از زیر آوار بیرون کشیدیم و به خاک سپردیم سخت بود گریه کردم اشک ریختم زانو زدم - مات موندم ... یعنی واقعا اونها دیگه نیستن؟باورش سخت بود چقدر دلم براشون تنگ میشه .

میدونم مرگ حقه اما نه این مرگ یعنی اینم حقه؟!  بعد از دیدن آنهمه جسد آنهمه بدبختی آنهمه مصیبت خیلی چیزا فهمیدم . این حادثه درس بزرگی بهم داد اینکه قدر زنده ها رو بدونم و قدر این لحظاتی که حق دارم زندگی کنم. اینکه چقدر آدمیزاد پوچه چقدر ناچیزه و این حیات جسمانی ما که اینهمه براش خودمون را به آب و آتیش میزنیم چه راحت تموم میشه! اینکه خواه ناخواه یه روزی هم نوبت ماهاست ...

از همه دوستای خوبم که باهام همدردی کردند سپاسگذارم . خدا روح همه آنهایی را که دیگه بین ماها نیستن را در آرامش قرار بده و همه شان را بیامرزه .

پی نوشت:

باز با زمزمه مرغ سحر
باز دروقت نماز
درسکوت سحر سرد و حزین
پیکر یخ زده شهر زرند
بار دیگر لرزید
در مه خون و قیام
باز طومار هزاران انسان
سخت در هم پیچید
باز کرمان بلادیده زشلاق زمان
بار دیگر لرزید
باز آوارو خروش و بلوا
باز پر پر شدن و رفتن گلهای بهشت
باز آوارگی بلبل باغ
باردیگرسخن از رفتن و داغ
کومه ها خشت و گِلی
ساکنینش همه در معرض طوفان بلا
در دمی بیشتر از ثانیه ای
کومه ها گشت چو تلی از خاک
خفته در زیر تل دهشتناک
باز صدها تن پاک
باز آواز حزین ، گریه طفل یتیم
بار دیگر آژیر ، باردیگر فریاد
باز درخواست برای چادر
باز صفهای طویل ،جهت دادن خون
باز هنگامه و اوج ایثار
جهت مرهم زخم دلها
باز هم اوج شکوفائی حس بشری
باز جاوید شدن در تاریخ
لحظه ها در گذر است
بشتابید که فردا دیر است

شعری از محمد جاوید

2 نوشته شده در  یکشنبه 1383/12/09ساعت   توسط سعیده  | 

حالم هیچ خوب نیست حال و حوصله نوشتن هم ندارم ... دستام میلرزه ... وقتی یادم میاد که امروز بعد از زلزله چی دیدم ... خدای من ... صورتم خیس اشکه ... اشک از دست دادن عزیزترین کسانم ... سر فرصت که حالم بهتر شد میام همه اش رو مینویسم جدا که باور کردنش سخته خیلی سخت ... ... خدا به همه صبر بده ...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1383/12/04ساعت   توسط سعیده  | 

 این عکسها رو دیروز (ظهر عاشورا) گرفتم با کمی تاخیر میذارم تا ببینید 

8

9

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1383/12/03ساعت   توسط سعیده  | 
رموز خودکفایی در صنعت بلاگ داری !!

 ــ خوابگرد غلط نامهء کاملی درباره غلط های نوشتاری تهیه کرده پیشنهاد میکنم برای پیشرفت وبلاگ تان هم که شده حتماً یه سر بهش بزنید خیلی ازش ممنونم ٬ من که استفاده کردم ! هرچند آن برنامه ای که گذاشته برای دانلود تو پنجره بلاگفا کار نکرد !

ــ اگه دوست دارید یه کم از کدهای جاوا سر در بیارین تو طراحی وبلاگتان مثل من خودکفا بشین!٬ حتماً یه سر به لقمان بزنید خیلی زحمت کشیده برای مطالبش ممنونم ازش .

ــ اگه احتیاج به یک شمارشگر داریداینجا کلیک کنید هوارتا کنتور داره با طراحیهای جور واجور که می تونید با قالب وبلاگتان مچ کنید .

 سعیده هم که دیگه همه میدونن چه دختر نازیه مگه نه ؟!!!

 

2 نوشته شده در  شنبه 1383/12/01ساعت   توسط سعیده  | 

Copyright © 2004 saeede.blogfa.com All Rights Reserved .
IRUNIX.comبا تشکر از