تبليغاتX
(اراجيف (چرندو پرند
اراجیف(چرند و پرند)
«ور زیادی و گوش ِمفتی، هویج نامهء افکار درهم و برهم بنده !»

بازگشت به صفحه اول | يه نامه برقي بفرست

ــ یه مدت کوتاهی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدن تا من نتونم به این وبلاگ سر بزنم حالا کدوم خورشید و فلک خدا میدونه ! عوض اش تا دلتون بخواد سوژه برای نوشتن دارم اول که خبر دادن رهبر مملکت داره میاد اینطرفا همه افتاده بودن تو خودشون بگیر و ببند و بنداز و ببر که آقا تمیز کنین رهبر میاد از اینور رد میشه میبینه وضع فجیع مثلا این اداره این سازمان یا این تیکه از شهر رو تا جاییکه که میتونستن ماست مالیش کردن رفت یه چند روز مونده به روز موعود خیابان اصلی شهر که در واقع کل شهر کرمان رو دو تیکه میکنه از فرودگاه تا نزدیکی مصلا رو نرده کشیده بودن تا مثلا مردم نریزین تو خیابان و نظم رعایت شه من بیچاره از همه جا بیخبر طبق معمول صبحانه نخورده پاشنه های کفشم رو بالا کشیدم تا سر ساعت برسم محل کارم نرسیده به اولین خیابان دیدم رانندهه نگه داشت و کل مسافرهام پیاده شدن منم هاج و واج که آقا چی شد ؟ گفت هیچی بقیه اش رو باید پیاده گز کنین بالاخره با هر بدبختی که بود از بین جمعیت مشتاق که کله سحر کل پیاده رو رو تسخیر کرده بودن گذشتم و رسیدم نزدیکیه سر منزل مقصود ولی زرشک که حق نداشتم از اینطرف خیابان برم آنطرف هر یه وجب یه سرباز وایساده بود جالب اینکه همشون شکل کدو بودن :)) هرچی میگم آقای عزیز من کار دارم بیکار نیستم که وایسم اینجا بذار برم اون طرف به خرجش نمیرفت که نمیرفت فکر کنین همینجور الکی الکی دو ساعت تموم حیرون وایساده بودم تا هر وقت که کار تموم شه برم اون طرف خیابان مسخره است نه ؟ 

یک خر تو خری بود که بیا و ببین خواهران و برادران دینی همه در آغوش هم بسر میبردن بسکه جاشون تو پیاده رو تنگ بود اینقدر این آقایون تا رهبر برسه فیض بردن که نگو فکر نکنم تو عمر پر برکتشون اینهمه ثواب کرده باشن منکه از ترس همین برادران دینی یه گوشه عینهو اعلامیه چسبیده بودم به دیوار!  همینجوری وایساده بودم و خدا خدا میکردم که زودتر هواپیما بشینه تا به کار و زندگیم برسم دیدم یه دختره چادری که یه نقاب سیاه به صورتش بود داره با حال عصب به چند تا دختره دبیرستانی بدو بیراه میگه نمیدونین چه فحش هایی به این بیچاره ها میداد که آره شماها دین ندارین چه میدونین خدا کیه ای جهنمیان :)) طفلک دخترها همینجوری بهت زده اینو نگاه میکردن که فقط یه جفت چشم گرد شده از شدت خشم ازش پیدا بود همینجور که داشت نطق میکرد چند تا از برادران دینی آنچنان مالیدنش که عین این برق گرفته ها خشکش زد و خفه شد :)) مرده بودم از خنده .

خلاصه بعد از دو ساعت الافی رکورد بیشترین زمان حیرونیت به خاطر رد شدن از یه خیابون یک طرفه رو شکستم . بین راه یه بسیجی با یه پرچم بزرگ به دستش نعره میکشید و به پسر بچه های دبستانی میگفت «آفرین بدویین زنده باد فلان زنده باد بهمان» آنچنان نعره میکشید که بعد از دو سه دقیقه صداش گرفت . بنده خدا من اولش فکر کردم قرص اِکس خورده خیلی دلم براش سوخت اینجاست که میگن خدا کنه آدم رو سگ بگیره اما جو نگیره .

یه اتفاق خیلی جالب که تو این مدت افتاد این بود که ظاهرا اتومبیل حامل رهبر که داشته از باغین رد میشده میزنه به یه پیرمرده و طرف جان به جان آفرین تسلیم میکنه و برای دیه ۱۰۰میلیون تومن به خانواده یارو میدن به اضافه اینکه دو تا پسرهاش از خدمت سربازی معاف میشن عیال این بنده خدا هم در حالیکه صورتش خیش اشک شوق بوده میگه چه سعادتی از این بالاتر که شوهرم بوسیله لاستیک ماشین مقام معظم رهبری بمیره !

این چند وقته یه چیزهایی کرمان صلواتی بود که البته هیچ کدومش هم نصیب ما نشد یه روز فیش آب و برق و تلفن و گاز صلواتی میشد یه روز کل نانوایی ها . یکی از آشناها تعریف میکرد که رفته توی بانک برای پرداخت فیش موبایل طرف بعد از گرفتن فیش گفته آقا یه صلوات بفرست برو به سلامت این آشنای ماهم کف کرده بود میگفت از ذوق اینکه حقوق ۴ ماهم هدر نرفته یه چند تا صلوات فرستادم و آمدم بیرون !

ــ این زلزله هم خوشش آمده ها همه رو گذاشته سر کار الآن یه ماهه که هر روز شایعه میشه قراره یه زلزله بیاد به فلان ریشتر ناکس ها حتی شدت و زمانش رو هم تعیین میکنن همین چند روز پیش آنچنان ورپریدم تا یه ساعت دست و پام میلرزید خدا عاقبتمون رو بخیر کنه حالا یکی نیست به این زلزله بگه خب عزیز من یه دفع بیا خیال همه رو راحت کن هی خط و نشون میکشی که چی آخه جون به سرمون کردی معلوم نیست اینها پیش لرزه است یا پس لرزه . خلاصه هر بدی خوبی دیدن به هل کنین !

ــ این عکس رو ببینید احتمالن مال همین رزمایش اخیره که وصفش رفت  سرباز هم سربازهای قدیم (منظور از قدیم سه دهه قبل تره ها !)  بقیه عکس ها رو هم ببینید جالبه مخصوصا توضیح هر عکس

2 نوشته شده در  جمعه 1384/02/30ساعت   توسط سعیده  | 

جاتون خالی رفته بودم همدان البته با دوس جون از طرف دانشگاه مسافرت خوبی بود خیلی خوش گذشت پر بود از تجربه های نو پر از درس مخصوصن اینکه یه مسافرت گروهی بود و یه تجربه نو برای من بعد از هر سفر طبیعتا آدم باتجربه تر میشه به قول قدیمیا بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. دلم نمیخواست این سفر رو از دست بدم چون تا بحال به طرف غرب نرفته بودم علی الخصوص یه جایی مثل همدان که ممکنه با خانواده و دسته جمعی نشه حالا حالاها رفت به هر حال مسافت خیلی مهمه برای انتخاب یه مسافرت خانوادگی با یه فرصت کوتاه از یه طرف دیگه هم دلم ضعف میرفت برای سفر واقعا که احتیاج داشتم به این مسافرت خیلی به موقع بود . ایکاش یه خورده قبلش برنامه ریزی کرده بودم و یه خورده هم تحقیق راجع به همدان اینجوری خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت و خیلی هم بیشتر می شد استفاده کنم ولی حیف که فرصت نشد.

رفتن از دل کویر داغ به کوهستان میتونست جالب باشه هرچند کرمان هم شهرستان های کوهستانی داره اما من تا بحال اون طرفها نرفتم ! حوالی یزد که رسیدیم دم دم های غروب شده بود نمیدونین چه منظره ای بود صحرای بی آب و علف که غروب خورشید با آن رنگ های جادویی اش باعث شده بود تا یه مدت طولانی به بیرون زل بزنم و همینجوری آه بکشم که چرا دوربینم رو گذاشتم تو ساک پایین :( خیلی خشکل بود وقتی از ساوه رد شدیم حوالی همدان زمین سبزتر می شد دقیقا همونجوری که من دوست دارم تا چشم کار میکرد تپه های سرسبز بود و زمین های کشاورزی طرفای صبح رسیدیم همدان . هنوز به دروازه شهر نرسیده یه اتفاق هیجان انگیز افتاد با ترمز یه وانت بار جلوی اتوبوس متوقف شدیم و با کمال تعجب دیدم که آقایی با لباس شخصی از یه ماشین سی ال او پیاده شد و با سختی زیاد یه اسلحه رو بالا آورد و رو به سرنشین های وانت بار شروع کرد به تیراندازی با یه سری بد و بیراه که بنظر تهدید می آمد ! هنوز صدای آن تیرهایی که آقاهه به طرف وانت باره شلیک میکرد تو گوشمه آخرش هم نفهمیدیم جریان چی بود ولی آن حرکات خیلی مسخره بود چون اصلن نمیتونست حتی اسلحه اش رو نگه داره چه برسه به شلیک و جالب تر اینکه راننده وانت بار هم از جاش تکون نمیخورد صحنه اش عین این فیلم های آبکی خودمون بود کلی خندیدم :)) این هم اولین خاطره از شهر همدان.

     آرامگاه باباطاهر همدانی

همدان شهر کوچیکی بنظر میاد و بیشتر از نظر تاریخی مورد توجهه . اولین جایی که رفتیم آرامگاه باباطاهر بود تو یکی از میدون های شهر به همین اسم (اگه اشتباه نکنم ) باباطاهر همدانی از شعرای قرن پنجم بوده که دو بیتی های معروفی داره بابا لقبی بوده که تو آن دوران به عارفان وارسته میدادن البته من بابا طاهر عریان بیشتر شنیدم بعد از فاتحه ای که خوندیم یکی از مریدان باباطاهر برامون چند تا دو بیتی خوند به یه جاهایی از شعر که میرسید گریه میکرد برامون توضیح داد که عریان یعنی بریدن از تعلقات دنیوی . روی سنگ های اطراف مقبره دو بیتی های باباطاهر حک شده بود

تو که ناخوانده ای علم سماوات                        تو که نابرده ای ره در خرابات          

تو که سود و زیان خود ندانی                     به یاران کی رسی هیهات هیهات

کاشی کاری سقف مقبره برام جالب بود

کاشیکاری سقف مقبره باباطاهر

اگه درست یادم مونده باشه دومین جایی که رفتیم تپه هگمتانه بود . بدلیل اینکه خوابگاه پسر ها همون حوالی بود آنها قبل از اینکه ما سر برسیم یه نیم نگاهی انداخته بودن وقتی هم که ما رفتیم موزه داشت تعطیل می شد و وقت نکردیم که از موزه دیدن کنیم بعدا هر چی اعتراض کردم که بابا من می خوام برم این موزه رو از نزدیک سیاحت کنم هیچکی تحویلم نگرفت آقایون که هیچی چون قبلا دیده بودن و نمی خواستن وقتشون رو بیخود تلف کنن از خانمها هم کسی اعتراضی نداشت پس من تقصیری ندارم اگه نمیشه چیزی راجع به موزه بنویسم. دقیقا جلوی در موزه یه گودال بزرگ بود به اسم گودال فرانسویها که ظاهرا بعد از اکتشافاتی که یه گروه فرانسوی داشتن باقی مونده تپه هگماته که از اسم قبلی همدان گرفته شده یه تپه سرسبزه و در مرکز شهر همدان قرار گرفته مساحتی حدود ۱۴هزارمتر داره تو دل این تپه یه شهرک مخروبه است که قدیمی ترین بناها رو داره اطراف این شهرک رو حصار کشی کردن و پل زدن تا بشه از بالا دیدن کرد نکنه به این دلیل پل زدن که مردم خیلی با فرهنگ نتونن بهشون دست بزنن و خرابشون کنن؟! پلی که از بالای شهر رد میشد خیلی شل و ول بود یه چند تا تیر و تخته کهنه که اگه یه نفر مثل استاد همراهون که اضافه وزن داره چند دفعه از روش رد شه احتمال اینکه تخته ها بشکنه و طرف بره جزو آثار باستانی خیلی زیاده :))

حفاری های تپه برمیگرده به سال ۱۹۱۳ میلادی که یه هیات فرانسوی از طرف موزه لور پاریس با سرپرستیه شارل فورسی این آثار رو کشف کردن والا لابد الان روی این تپه آپارتمان های دو خوابه دانشجویی ساخته میشد و یه همچین تپه ای هم وجود نداشت. خانه ها تماماْ با آجر و خاک (گِل) ساخته شده بود تا جایی که من دیدم نه از سنگ استفاده شده نه از چوب ممکنه سنگ بوده منتها خیلی کم ! هر خانه یه حیاط داشت با اتاقهایی که گرداگرد این حیاط قرار گرفته بودن اکثر اتاق ها طاقچه داشتن و یه جور پله که انگار میخورد به پشت بوم .

 تپه هگمتانه

جایی که برای استراحت در نظر گرفته بودن یکی از خوابگاه های دانشکده هنر بود با یه وضع افتضاح نه از نظر نظافت تعریفی داشت نه از نظر امکانات ما که چند روز بیشتر آنجا نبودیم ولی بیچاره آن دانشجوهایی که مجبورن از یه همچین محیطی به عنوان خوابگاه و محل استراحت استفاده کنن :(

همدان شهر کوچیکیه که امکانات آنچنانی هم نداره درسته که یه زمانی پایتخت قوم آریا بوده و مادها آنجا زندگی میکردن ولی الآن چی؟ خیلی ناراحت کننده است که ۹۰٪ معتادین به هرویین ایران همدانی هستن !! دلیل اش چیه؟ خدا میدونه ... مسئولش کیه؟ همه میدونن ... هان ؟ آهان !!

2 نوشته شده در  جمعه 1384/02/02ساعت   توسط سعیده  | 

Copyright © 2004 saeede.blogfa.com All Rights Reserved .
IRUNIX.comبا تشکر از