ــ یه مدت کوتاهی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدن تا من نتونم به این وبلاگ سر بزنم حالا کدوم خورشید و فلک خدا میدونه ! عوض اش تا دلتون بخواد سوژه برای نوشتن دارم اول که خبر دادن رهبر مملکت داره میاد اینطرفا همه افتاده بودن تو خودشون بگیر و ببند و بنداز و ببر که آقا تمیز کنین رهبر میاد از اینور رد میشه میبینه وضع فجیع مثلا این اداره این سازمان یا این تیکه از شهر رو تا جاییکه که میتونستن ماست مالیش کردن رفت یه چند روز مونده به روز موعود خیابان اصلی شهر که در واقع کل شهر کرمان رو دو تیکه میکنه از فرودگاه تا نزدیکی مصلا رو نرده کشیده بودن تا مثلا مردم نریزین تو خیابان و نظم رعایت شه من بیچاره از همه جا بیخبر طبق معمول صبحانه نخورده پاشنه های کفشم رو بالا کشیدم تا سر ساعت برسم محل کارم نرسیده به اولین خیابان دیدم رانندهه نگه داشت و کل مسافرهام پیاده شدن منم هاج و واج که آقا چی شد ؟ گفت هیچی بقیه اش رو باید پیاده گز کنین بالاخره با هر بدبختی که بود از بین جمعیت مشتاق که کله سحر کل پیاده رو رو تسخیر کرده بودن گذشتم و رسیدم نزدیکیه سر منزل مقصود ولی زرشک که حق نداشتم از اینطرف خیابان برم آنطرف هر یه وجب یه سرباز وایساده بود جالب اینکه همشون شکل کدو بودن :)) هرچی میگم آقای عزیز من کار دارم بیکار نیستم که وایسم اینجا بذار برم اون طرف به خرجش نمیرفت که نمیرفت فکر کنین همینجور الکی الکی دو ساعت تموم حیرون وایساده بودم تا هر وقت که کار تموم شه برم اون طرف خیابان مسخره است نه ؟
یک خر تو خری بود که بیا و ببین خواهران و برادران دینی همه در آغوش هم بسر میبردن بسکه جاشون تو پیاده رو تنگ بود اینقدر این آقایون تا رهبر برسه فیض بردن که نگو فکر نکنم تو عمر پر برکتشون اینهمه ثواب کرده باشن منکه از ترس همین برادران دینی یه گوشه عینهو اعلامیه چسبیده بودم به دیوار! همینجوری وایساده بودم و خدا خدا میکردم که زودتر هواپیما بشینه تا به کار و زندگیم برسم دیدم یه دختره چادری که یه نقاب سیاه به صورتش بود داره با حال عصب به چند تا دختره دبیرستانی بدو بیراه میگه نمیدونین چه فحش هایی به این بیچاره ها میداد که آره شماها دین ندارین چه میدونین خدا کیه ای جهنمیان :)) طفلک دخترها همینجوری بهت زده اینو نگاه میکردن که فقط یه جفت چشم گرد شده از شدت خشم ازش پیدا بود همینجور که داشت نطق میکرد چند تا از برادران دینی آنچنان مالیدنش که عین این برق گرفته ها خشکش زد و خفه شد :)) مرده بودم از خنده .
خلاصه بعد از دو ساعت الافی رکورد بیشترین زمان حیرونیت به خاطر رد شدن از یه خیابون یک طرفه رو شکستم . بین راه یه بسیجی با یه پرچم بزرگ به دستش نعره میکشید و به پسر بچه های دبستانی میگفت «آفرین بدویین زنده باد فلان زنده باد بهمان» آنچنان نعره میکشید که بعد از دو سه دقیقه صداش گرفت . بنده خدا من اولش فکر کردم قرص اِکس خورده خیلی دلم براش سوخت اینجاست که میگن خدا کنه آدم رو سگ بگیره اما جو نگیره .
یه اتفاق خیلی جالب که تو این مدت افتاد این بود که ظاهرا اتومبیل حامل رهبر که داشته از باغین رد میشده میزنه به یه پیرمرده و طرف جان به جان آفرین تسلیم میکنه و برای دیه ۱۰۰میلیون تومن به خانواده یارو میدن به اضافه اینکه دو تا پسرهاش از خدمت سربازی معاف میشن عیال این بنده خدا هم در حالیکه صورتش خیش اشک شوق بوده میگه چه سعادتی از این بالاتر که شوهرم بوسیله لاستیک ماشین مقام معظم رهبری بمیره !
این چند وقته یه چیزهایی کرمان صلواتی بود که البته هیچ کدومش هم نصیب ما نشد یه روز فیش آب و برق و تلفن و گاز صلواتی میشد یه روز کل نانوایی ها . یکی از آشناها تعریف میکرد که رفته توی بانک برای پرداخت فیش موبایل طرف بعد از گرفتن فیش گفته آقا یه صلوات بفرست برو به سلامت این آشنای ماهم کف کرده بود میگفت از ذوق اینکه حقوق ۴ ماهم هدر نرفته یه چند تا صلوات فرستادم و آمدم بیرون !
ــ این زلزله هم خوشش آمده ها همه رو گذاشته سر کار الآن یه ماهه که هر روز شایعه میشه قراره یه زلزله بیاد به فلان ریشتر ناکس ها حتی شدت و زمانش رو هم تعیین میکنن همین چند روز پیش آنچنان ورپریدم تا یه ساعت دست و پام میلرزید خدا عاقبتمون رو بخیر کنه حالا یکی نیست به این زلزله بگه خب عزیز من یه دفع بیا خیال همه رو راحت کن هی خط و نشون میکشی که چی آخه جون به سرمون کردی معلوم نیست اینها پیش لرزه است یا پس لرزه . خلاصه هر بدی خوبی دیدن به هل کنین !
ــ این عکس رو ببینید احتمالن مال همین رزمایش اخیره که وصفش رفت سرباز هم سربازهای قدیم (منظور از قدیم سه دهه قبل تره ها !) بقیه عکس ها رو هم ببینید جالبه مخصوصا توضیح هر عکس

